تبليغاتX
مـــــا چنــــــد نفـــــر

maaa-chaaand-nafaaar

p@risa

maaa-chaaand-nafaaar

http://maaa-chaaand-nafaaar.blogfa.com

مـــــا چنــــــد نفـــــر

مـــــا چنــــــد نفـــــر

مـــــا چنــــــد نفـــــر

به نام خدا.
دوست مثله بالشت میمونه!!!!
اگه ناراحتی روش گریه کن,
تو خستگی هات بهش تکیه کن,
از خوشحالی تو اغوشش بگیر,
تو بیماریت سرتو بزار روش,
مـــا چنـــــد نفـــر بالشتیم واسه هم!!!
اول یه اصل از مــا چنــد نفــر بدم بهتون:
پریسا:متولد3/6/71_ساکن یزد_متولد قزوین-پرسپولیسی دو اتیشه.
ایسان:متولد10/4/71_ساکن یزد_متولد یزد_استقلالی.
مهتاب:متولد4/12/71_ساکن یزد_متولدیزد_پرسپولیسی.
باران:متولد31/1/71_ساکن یزد_متولد یزد_استقلالی.
((بروبچ دیگه ی گروه مــاچنــد نفــرکه نمینویسن ولی هستن:ملیحه(حسن)"واسه خاطر فامیلش اینطوری صداش میزنیم",فرزانه(بییییکی)"مطقابلا واسه خاطر فامیلش",فرشته(فری)....))
همگی دانش اموز سال سوم رشته ی ریاضی هستیم.
از خصوصیات بارز اخلاقی مون :باحال و باجنبه,با مزه و شوخ طبع,با ذوق وبانمک,با معرفت و...
خلاصه همه چی تموم...
حاشیه:هر کی خصوصیات بالا رو داره همین الان تو قسمت نظرات رخواست عضویت بزاره که مـــا چنـــد نفــر بیقراره رفاقتشه....
خب و اما وبلاگ مــــا چنـــد نفـــر:
این وبلاگ واسه کساییه که دوست دارن ,خاطرات تو مدرسه,تو راه مدرسه,تو سینما,تو خونه ,تو بازار ,تو پاساژ,مجتمع,خلاصه هر خاطره ای که با بچه های کلاس و محله و فامیل و ...دارن,هر چی و هرجا,رو بزارن تا همه بخونن و لذتشو ببرن.لپ کلوم هرکی مدعیه که گروه دوستاش و اشناهاش که خودشم توشونه باحاله و از همه سرتر,یا علی بیاد وسط ببینیم چه کاره ست؟
من ماهانه باحالترین گروه ها رو انتخاب میکنم و هر 3ماه یکبار یه گروه میره تو لیست باحالترین ها.
ما چند نفر از همه رقم عضو میگیره ,پسر و دختر,منتهی باید اسم گروه و اصلتونو به ما بدید تا بفهمیم چی به چیه و کی به کی.
راستی چون ما درسمون حجمش بالاست یکشنبه ها درخواست های عضویت بررسی میشه و نام کاربری و پسوورد داده میشه.
قوانین وبلاگ:1_مطالب پستتون توهین امیز و خارج از ادب نباشه..
2_عکس ضمیمه ی پستاتون نکنین..
3_اگه به دلایل شخصی دیگه نخواستین پست بزارین ما رو خبر کنین..
فعلا همینا مورد دیگه ای بود اضافه میشه.ایناهارو رعایت نکنین حذف میشین.
باااااااااااااااااای تا هاااااااااااااااای.

مـــــا چنــــــد نفـــــر

 
کاربر عزیز به وبلاگ ما خوش اومدی!    امروز  
 
فهرست اصلی
لینکهای سریع
صفحه اول
آرشیو
ایمیل
موضوعات





صندوقچه ی خاطرات

لینکستان
اگر می خواهید با وبسایت ما تبادل لینک کنید لینک ما را با نام " مـــــا چنــــــد نفـــــر " قرار دهید و در بخش تماس با ما و یا نظرات لینک خود را قرار دهید. 
صندوقچه ی خاطرات تماس با ما


لطفا نظرای عامیانه رو تو قسمت نظرات این پست نزارید.از اپ پایینی خاطره ها شروع میشه.



سلام دوستای گلم

اول باید یه خسته نباشید به کسایی بگم که امتحاناشونو تموم کردن و یه خدا قوتم به کسایی که دارن سخت واسه کنکور میخونن یا دانشجویایی که تازه امتحاناشون شروع شده.

وحالا وب مـــــــــاچـــــنـــــــد نــــــفــــــــر:

۱

  ozviat 

-شما میتونید برای عضویت در این وب در پایین صفحه در پنل سمت چپ فرم عضویت را پر کرده و برای ورود به میزکارتون از پایین همین صفحه اقدام کنید.

p@risa یکشنبه سی ام آبان 1389  نظر بدهید!

سلام

سلام  من  یه پست  گذاشتم  منتهی   نمیدونم   چرا   نیامد  فکر  کنم  باید  توسط  پریسا   تایید  بشه ( آخه  من  توی  وبلاگ  گروهی  کار  نکردم)  اما  اگرم   ثبت  نشده   دوباره   پست  میزارم   اول  از   هرچیز  به  همه   بچه  های  ما  چند  نفر  سلام  میدم  و   خوشحالم  که  در  کنار  شما  دوستان   قرار   خاطرات   خودمو   بنویسم   من  خیلی  دوست  داشتم  توی   جمع  شما  دوستان  قرار  بگیرم   وبنویسم  منتهی   بخاطر  یه  سری  مسائل   که  پیش  آمد  نشد   انشا   الله  از  امروز  در   خدمتتونم

به  امید  موفقیت  همتون   محمد.............. 

محمد پنجشنبه هجدهم تیر 1388  نظر بدهید!

باز اومدم

سلام !!!!!!                          

 

توجه کردین امسال داره تموم میشه ! وقتی میخواییم دیر تموم شه زود تموم میشه و برعکس جدی این چه جورشه بیخیال به قول خودم این نیز بگذرد ..من همون پریسا جدیدام

. خونه تکونی عید...

امسال بچه های هر کلاسی باید کلاس خودشون رو تمیز میکردن و کلاس ما هم آخرین کلاسی بود که تمیز کرد خلاصه روز موعود بعد از چندین هفته متوالی پیچوندن فرا رسید...برای شروع کار به چند افغانی حرفه ای نیاز داشتیم که دوستان زحمتشو کشیدن و لباس مبدل پوشیدن  عده ای جوراب های خود را روی شلوار هایشان تا زدند عده ای از روسری یا پارچه ها ی جواد برای پوشاندن موها استفاده کردند و برخی مانتو هایشان را داخل شلوار شان کردند خلاصه مواد لازم برای تهیه افغانی آماده شد و کلاس به فشن افغانی ها با زبان های مختلف تبدیل شد برخی از افغانی ها به علت انجام حرکات موزون به دست خانم...دستگیر شدند و تعدادی به زندان رفتند هنگامی که از تعداد افغانی ها کاسته شد بچه ها شروع به کار کردند افغانی های باکلاس بیرون کلاس ایستاده و حرف میزدند و افغانی های زحمتکش قد بلند به تمیز کردن دیوار مشغول  بودند افغانی های فداکار نیمکت ها را با اسکاچ به سختی تمیز میکردند و چند تن دیگر به تمیز کردن تخته ی کلاس که همچون سنگ پا بود پرداختند من هم جزو گروه حمل و نقل و شستن اسکاچ ها بودند در آخر دو نفر به شستن زمین کلاس پرداختند و صبر کردیم تا خشک شود تا داخل شویم بعد از تشویق شدنمان جایزه ی نوبل به کلاس افغانی به ما تعلق گرفت...

 

پری شنبه بیست و چهارم اسفند 1387  نظر بدهید!

دل من ..

 سلام

 شد  ۳۰ روز الان سی روز میشه که خواهرام نیستن درسته هیچکدومشون رو از نزدیک ندیدم ولی حس عجیبی نسبت بهشون دارم چرا؟؟ نمیدونم شاید واسه اینکه  تو شرایط سخت من تنهام نذاشتن شاید  ...وهزاران شاید دیگر... دیشب یک خواب  دیدم خواب اینترنتی تو یک خونه قدیمی بودیم من اونجا رو ندیده بودم  ولی یک حوض بزرگ داشت چند تا دختر هم بودن  که اونها رو هم تو عمرم ندیده بودم از صبح هی فکر کردم تا اینکه گفتم شاید خواهرای وبلاگی من باشن ولی  .... چرا؟؟  اون طوری کردید منو حل دادن تو حوض آب  آب اینقدر سرد بود که خواب از سرم پرید ............. نمیدونم کجایید ولی هر جا که هستید براتون ارزوی خوشبختی میکنم

  تک داداش  شما فرهاد

داداش فرهاد چهارشنبه هفتم اسفند 1387  نظر بدهید!

پریـــــــــــــــــــــــــــسا اومـــــــــــــــــــــــــــد

سلــــــــــــام

ابتدا خوش امد میگم به پریسا جون عضو جدیدمون و ازش ممنونم که اپ بسیار زیباشو دراختیار ما گذاشت و امیدوارم دوستان خوبی باشیم برای هم،

خب بازم من و یه خاطره:

امروز صبح هم طبق معمول ۷.۳۰ بود که بیدار شدم همونطور که میدونین ساعت یک ربع به هشت کلاسا برپا میشه و از خونه ی ما تا مدرسه مون۱۰ الی۱۵ دقیقه راه هستش،و اماده شدن منم حدود نیم ساعت چهل دقیقه طول میکشه،خلاصه امروز چنان با سرعت خودمو رسوندم مدرسه که همش احساس میکردم پلیس افتاده دنبالم واسه سرعت غیر مجاز،چرا تند رفتم؟

اخه دیروز ما ساعت ۸.۱۰ دقیقه مدرسه بودیم خانم معاون ما مارو دیدو کشوندمون دفتر و گفت باید با والدینت میومدی الان زنگ بزن بگو بیان تازه به یکی هم قانع نبود میگفت جفتشون باید بیان منم که هنوز خوابم نپریده بود داشتم شماره گوشی خودمو میگرفتم که اگه گرفته بودم بیچاره بودم اخه گوشی روشن بود و تو کیفمم بود خلاصه این خطر از بیخ گوشمون رد شد،

واما امروز بالاخره به هر جون کندنی بود من خودمو ساعت هشت رسوندم مدرسه با دیدن بروبچ که توسالنن خیالم راحت شد و خدا بهم رحم کرد معاون نفهمید دیر اومدم ،رفتیم کلاس کامپی(کامپیوتر)من که درس نخونده بودم بعد از سالی ماهی ساعت اول اجازه گرفتم که برم اسم غایبارو وارد دفتر حضوروغیاب کنم،تا رفتیم تو دیدیم دهن معاون ۳۰سانتی متر باز شده و گل از گلش شکفت رو کرد به یکی از بچه ها که سال اولی بود و اونم نماینده ی کلاس بود و گفت:نماینده باید مثل خانم...(فامیلی م ...) باشه که ساعت اول بیاد لیست غایبا رو وارد کنه من زبونم مو دراورد از بس سر صف گفتم که..........خلاصه من که حسابی هنگ کرده بودم دچار بحران هویت شدم که من اینجوریم یا نه؟به هر حال وارد کردم و رفتم کلاس،با سرعت برق نصفه نیمه یه خورده درس خوندم که یه چیزی حالیم باشه که بحمدالله نپرسید بعد هم درس دادو زنگ خرد زنگ تفریح من و مهتاب تو کلاس موندیم و تجدید خاطره کردیم و بچه ها هم رفتن پاییین صبحانه میل کنن کلی با مهتاب خندیدیم و رفتیم پایین و با بچه های دیگه هم گفتیم وخندیدیم و رفتیم اتاق "ای تی"اونجا هم چهارتا فعالیتهای کتاب که درمورد  وُرد بودُ انجامیدیم، ایسان که امروز حال نداشتو بیکی هم که سپیچ ایسان بود که چته چته، باران هم که داشت خاطره هاشو واسه بروبچ دیگه تعریف میکرد ،موندیم من ومهتاب که باز میگفتیم و میخندیدیم بعد از "ای تی"از سالن اونور مدرسه تا این ور مدرسه که کلاسمونه با باران و مهتاب هی گفتیم و هی خندیدیم اول اینجا یه توضیح درمورد خنده هامون بدم:

مهتاب(از همه باحالتر):خم میشه بعد پشتشو میکنه طرف ما همونطور خم از ما دور میشه بعد که کامل خندید راست میشه بدو بدو میاد پیشه ما.یه خیابونو فقط چهار ساعت کارمونه تموم کنیم از بس برمیگرده.

باران و من:هی خم میشه هی راست میشه که البته با خنده های من فرق نداره بیشتر موقع ها هماهنگ خم و راست میشیم

ایسان:مقنعه شو میگیره جلو دهنشو خم میشه با یه دستش میزنه رو پاش اخرش شم صدا ترمز موتور ایجاد میکنه

بیـــــــکی:یهو میپره بالا البته شونه ش، دستشم میگیره جلو دهنش،عادی میشه، دوباره هی ممتد شونه هاش بالا پایین میپره.کلا بدن منعطفی داره.

خب زنگ بعد ورزش:وای که کلی خندیدیم یه تست واسه مستمرمون باید میدادیم که خیلی باحال بود اول باید ده تا پروانه میرفتیم بعد میدوییدیم تا پیشه دسته بدمینتون، جفت پا،ده دفعه از این ور دسته میپریدیم اونوره دسته،بعد میدوییدیم دوتا جامدادی که یکی ماله ایسان بودو دیگری باران رو برمیداشتیم میاوردیم پیشه دسته،

حالا حالتهای هرکدومو براتون میگم:

بـــــیکی(از همه خنده دارتر):گفتم که منعطفه  تو پروانه ها کف دستاشو محکم میکوبوند به هم من یکی که ریسه میرفتم شما نمیفهمین اما من الانشم غرق خندَم  

مهتاب:همیچین که رفت وایستاد من حواسم نبود بهش یهو نگاه کردم سمتش دیدم عینتوپ یه چیزی اصلا دیده نمیشه میره تا سقف میاد پایین خیلی بالا میپرید دیگه نمیتونستم خودمو کنترل کنم از خنده من و باران هی بهش میگفتیم سعی کن نخندی اخه این که گفتم موقع خنده راهشو برمیگرده

باران:دستاشو عین بالای پنگوئن تکون تکون میداد ومیپرید بالا پایین

ایسان:تیکه اول فقط میخندید بعدشم از اونجایی که قد بلنده ولاغر خیلی بالا پریدنش باحال بود زیپ کاپشنشو تا بالا کشیده بود همچین که پروانه تموم شد از هول زیپشو باز کرد دیگه اشکم دراومده بود از خنده حالا پیشه بدمینتون با پاش هی این دسته رو جابجا میکرد دوباره میدوید اونجا که دسته بود خودش خودشو اسکل کرده بود. اخرشم دسته بدمینتونو گم کرد رفتیم یکی دیگه اوردیم

فری:درجا کار میکنه این دختر دوِش اصلا خوب نیست پاهاش کناره همه وقتی میدوه

 حسن:از اون جایی که چاقه البته یه کم شکمش موقع دویدن خیلی باحال شده بود

حالا زمانها رو بگم هر کی کمتر بهتر:بیکی---->۴۳ثانیه، مهتاب------>۴۱ثانیه

باران------->۳۸ثانیه ،ایسان------->۴۶ثانیه ،فری------>۴۱ثانیه،حسن------>۴۱ثانیه

خودم------>۳۱ثانیه

البته دوباره همه امتحان دادن و نتیجه خیلی بهتر شد:

بیکی------->۳۵ ،مهتاب------>۳۲،باران------->۳۲،ایسان------->۳۵ ،

فری------>۳۶ ،حسن------->۳۲،خودم-------->۲۸

فری دور دوم خیلی باحال رفت :تو پروانه که مارو کشته بود تو پریدنش دو درمیون قاطی میکرد دسته بدمینتونه کج شده بود از بس پرید روش(نباید میپریدیم روش باید اینور و اونورش میپریدیم)بعدشم تا اومدبدوِ خرد زمین دوزانو دوباره انگار نه انگار تیز بلند شد و ادامه داد.

ایسان وباران هم که هی حرص جامدادیاشونو میخوردن که توسط ما پرت میشدن رو زمین اخرشم اتد ایسان گم شد.

خلاصه کله خنده بود بعدشم پای تابلو یه کم شعر نوشتیمو رفتیم خونه........

اینم از این که خیلی طولانی شد...

بای تا های

 

p@risa دوشنبه هفتم بهمن 1387  نظر بدهید!

سفر...

همانا از خداییم و به سوی خدا باز می گردیم.

                                                                                                        بقره / 156

مادرم می گه: " زندگی یه سفره " من هم فکر می کنم همین طور. سفری از تو به تو .بهاربيست                   www.bahar20.sub.ir٬

یه سفر طولانی . سفری که برای طی کردنش حتما باید به دنیا اومد، حتما باید زندگی کرد و خیلی چیزا رو تجربه کرد و پشت سر گذاشت.

از این آیه فهمیدم که ما اول پیش تو بودیم. باز هم پیش تو بر می گردیم. شاید  زندگی یک جور فرصت است . فرصتی برای به دست آوردن خیلی چیزا . ما بر می گردیم و چیزایی  رو که به دست آوردیم تقدیمت می کنیم. شاید زندگی یه مدرسه است ، مدرسه ای که باید درس های زیادی در اون یاد بگیریم و وقتی می میریم، وقتی است که زنگ آخرین روز مدرسه می خوره.

خوش به حال اونا که همیشه حواسشون جمع بوده ، خوش به حال اونا که تکالیفشونو انجام دادن ، اونا که غیبت نکردن و عقب نیفتادن و آنچه را که باید یاد بگیرن ، یاد گرفتن.

وقتی فکرشو می کنم و می بینم یه روز زنگ این مدرسه می خوره و تعطیل می شیم، خوشحال می شم. نه به خاطر این که امتحانو درس و اینجور چیزا تموم می شه، نه به خاطر اینکه....

مردن زیاد هم چیز بدی نیست ، چون مارو به تو می رسونه. بالاخره برای رسیدن به تو باید از ایستگاه مردن بگذریم.

پس اگر مرگ نبود، زندگی حتما یه چیزی کم داشت.

داداش فرهاد پنجشنبه سوم بهمن 1387  نظر بدهید!

و بالاخره آیســـــــــــــــــــان

سلام!

سلام به آبجیای گلم :مهتاب،پریسا،باران،بیکی،ستاره،ونیاز کوچولوش.و یه سلام ویژه به داداشی گل آقا فرهاد.

و اما یه روز دیگه و یه خاطره ی دیگه!

من میخوام واسه اولین بار یه روز کاملو براتون آپ کنم.

از همون اول صبح:

از اونجایی که صبحگاه همیشه ساعت7:20 دقیقه شروع و تو 7:45 دقیقه تموم میشه و منو مهتابو پریسا اصولا بچه های منظبطی هستیم و راس ساعت 8 میایم مدرسه.(دیگه کادر مدرسه به این منظم بودن ما عادت کرده.)

امروز برخلاف روزای دیگه من ساعت 7:40 دقیقه رسیدم.یعنی درست زمانی که بچه ها داشتن میرفتن سر کلاس.حالا هرکی رد شد یه تیکه به ما انداخت.

راضیه:بـــــــــــــــــــــــــــــه سلام آیسان خانوم.صبحتون به خیر!!!!

مرضیه:نه بابا شمام بلدی زود بیای؟!؟!؟!

از بچه های سال دوم اِاِاِاِ این دختره شاهکار کرده.میگما تو چرا انقدر صبا زود میای؟؟؟

_اولا که شاهکاری از خودتونه.ثانیا: تا کور شود هر آنکه نتواند دید.

خلاصه در میان انبوه جمعیت بالاخره رسیدیم به بچه های کلاس خودمون.بعد از سلام و احوالپرسی با رُفقا ،ناگهان:

فریبا:بـــــــــــــــــــــــــــــــه خانوم نماینده.خانوم سرافرازمون کردین.

_فریبا چِشم نکنااااااااااااااااااااا.ببین کِی بهت گفتم!

فریبا:نه خانوم چشم چیه.ماشاالله همه نماینده ها صبح زود میان بچه هارو کنترل کنن..

_نذاشتم حرفشو تموم کنه!عزیزم من گذاشتم خودت منظبط بشی.بده کنترلتون نمیکنم؟؟؟ بیا کنترلشونم نمیکنی میگن بی غیرته!

فریا:اِاِاِ هنوز یادته؟؟؟

_آره آبجی حافظمون قویه.

فریبا:بابا حافظتو عشقه.

_جون تو مرامتو عشقه.

خلاصه بعداز یه خورده چرت و پرت گویی رفتیم سر کلاس.

ساعت اول تاریخ داشتیم.خانوم اول یه خورده درس پرسید و بعد هم درس داد.آخر کار یه یه ربعی وقت اضافه آوردیم.

نکته:منو باران و مهتاب از اونایی هستیم که کمتر از ایکی ثانیه وقت اضافه بیاریم تخت میگیریم میخوابیم.امروز فقط من گرفتم رو دسته ی صندلی خوابیدم.آخه باران عشق خاطره تعریف کردن داره.و از اونجایی که منو مهتاب یه کوچولو آلزایمر داریم،هرخاطره ای رو 3-4 بار واسمون تعریف میکنه.جالب اینجاست که حتی تو دفعات چهارمم واسه منو مهتاب تازگی داره(انگاری باراوله داریم میشنویم)بارانم که کلی با این اُسکل کردن ما حال میکنه.

من تا فهمیدم خاطره هه قبلا 3 بار دیگه تعریف شده بود گرفتم خوابیدم.

و اما ناگهان:

دبیر:نماینده ی کلاس؟

_حالا ما غش خواب!

دبیر:نماینده ی کلاس؟

ایندفه دیگه بچه ها منو با دست بهش نشون دادن.

یه دفه دیدم یه مشتی وسط کمرم اومد پایین!

پا شدم شروع کردم مهتابو به فحش کشوندن.

_دیوونه مگه نمیبینی خوابم؟مگه آزار داری بچه؟

حالا مهتاب در حالی که داشت زیر پوستی میخندید گفت:آیسان خانوم!

برگشتم دیدم بلـــــــــــــــــــــــــــــــــــه ! خانوم با چشمانی برافروخته از غضب مارو میخواند!

دبیر:به به! پاشو بیا کارت دارم.

حالا منم در حالی که چشمو میمالیدم ،پاشدم کشون کشون (پاهامو رو زمین میکشیدم)رفتم پیش خانوم.گفتم بلــــــــــــــــــــــه خانوم؟(حالا این در حالی بود که بچه ها داشتن بهم میخندیدن،منم هواسم به بچه ها بود)

دبیر:بیا این برگه(خط میخی)رو ببر دفتر بگو به تعداد نفرات ازش فتو بگیرن تا همه بچه ها با این خط آشنا بشن.گرفتی چی شد؟

_اووو ه ه ه ه ه ه ه بلــــــــه.بدین به من خانوم.(حالا داشتم خمیازه میکشیدم با دستمم هی چشامو میمالیدم)

دبیر:اگه گرفتی بگو ببینم من چی گفتم؟

_گفتین این برگرو بگیر ببر دفتر بعد بیام بکوبم به دیوار همه ی بچه ها رد بشن نگاش کنن که با خط میخی اشنا بشن!!!!!!!!!

دیگه کلاس ترکید!خودم نفهمیدم که چه شاهکاری کردم .هی ماتو مبهوت به بچه ها نگا میکردم.برگشتم دیدم خانوممون با یه نگاه تاسف باری داره بهم نگاه میکنه.منم با یه حالتی گفتم مگه چی گفتم خوب؟!

فرشته در حالی که دسشو زده بود به دلش بهم فهموند.تا فهمیدم قضیه چیه برق از کلم پرید سریع برگرو گرفتمو رفتم بیرون.جاتون خالی هی صحنه رو تجسم میکردم هی میخندیدم.

خلاصه زنگ تفریح خورد.از اونجایی که هیچکدوم حسشو نداشتیم که بریم روی حیاط نشستیم تو کلاس.مهتاب کتابا و جامدادیش رو میزش بود.منم یه تشر زدم زیرش ،کتاباش پرت شدن اونور.

مهتاب:آیســــــــــــــــــــــــــــان؟

_هان؟چته؟خوب برو بیار.

رفت آورد .تا روشو کرد اونور یه تشر دیگه زدم زیر کتاباش.

مهتاب:آیســـــــــــــــــــــــــانُک؟؟؟(محض اطلاع:پسوند آخرش یزدیه)

_کوفت!خوب برو بیار.

مهتاب:یه دفه دیگه بندازی من میدونمو تو!

_باشه.

باز رفت و سایلاشو آورد نشست و مقنعه ی بارانو کشید(حالا بارانم رو مقنعش حســـــــــــــــــــــــاس)

باران:مُردشورتو ببرن.دیوونه!

و این دفه اون کتابای مهتابو پرت کرد پایین. تا مهتاب دولا شد کتابشو اینا رو بیاره منو بارانم از پشت مانتشو گرفتیم پرتش کردیم پایین.بیچاره با صورت نقش بر زمین شد.

حالا مُرده بودیم از خنده.اومدیم مهتابو بلند کنیم وحشت کردیم.خدا نصیب نکنه.عینک به چش داشت.عینکه قاب شده بود تو چشش.فـــــــــــــــــــک کن!چشاش دو برابر حالت اولیش شده بود!بعد دیگه با هزار خِفت و بدبختی بلندش کردیم.

رفت دستو صورتشو بشوره که یه دفه دیدیم ژیلا (اصطلاحا بهش میگی پندی خانوم) اومد تو.حالا رنگ به صورتش نبود.گفتم پندی جون چی شده؟چته؟چرا اینجوری شدی تو؟؟؟؟

یهو زبون باز کزد و گفت جـ جـ جن !!!!!!!!!قضیرو که پیگیر شدیم دیدیم مهتابو در اون شرایط دیده.سه ساعت کارمون بود تا بالاخره توجیحش کردیم که اون یارو جن نبوده بلکه جن زده بوده!

خلاصه حالش که خوب شد گرفتمون بر باد نصیحت.

پریسا:پندی جون مادرت ولمون کن!

حالا پندیم بی تفاوت!.زنگ کلاس خورد.ساعت دینی بود.منو مهتابو پریسا پیچوندیم رفتیم کلاس It .

و بعدم که زنگ خونه خورد.

حالا تو راه خونه:

لازم به ذکره که بگم ما5 تا همیشه آخرین نفرایی هستیم که میریم خونه.داشتیم میرفتیم که یه دفه دوتا پسره از در خونه اومدن بیرون.یکیشون چششو انداخت تو چش منو با یه حالت بُهت زده ای نگاه میکرد.

باهاش چش تو چش شدم.مگه از رو میرفت!برگشتم بهش گفتم:لوچ بشی ایشالا...! برق از سه فازش پرید.

پسره:بفرما تو!

_بیا برو وگرنه کفشمو در میارمااااااااااااااااااااا

پسره:اونوقت چی میشه؟

_راهی لاله زار میشی!

پسره:لاله زار دیگه کجاست؟

_قدیما بهش میگفتیم بهشت زهرا

پسره:(میخنده)بیا برو بچه!

_خفه شو گُمشو تو!

بیکی:بیا بریم آیسان ولشون کن.

پریسام که هی نگاه من میکرد هی نگاه اونا و هی میخندید.یه دفه دیدیم سوار موتور شدن.به سرعت برق اومدن طرفمونو تا به ما رسیدن پاهاشونو باز کزدن که بخوره به ما.که خوشبختانه با امدادای بیکی تلفات ندادیم.(هی اومدم بیکیو بندازم جلشون گفتم:نه!گناه دارن بیچاره ها .رو همون موتور سروته میشن.دریغ از اینکه همین بیکی میخوادفرشته ی نجاتمونه!)

خلاصه بعداز اینکه بیکی یه ذره با اون ساکش حرکات موضون از خودش درآورد و ما کلی خندیدیم، نخود نخود هرکی رود خانه ی خود!

منو بیکی و باران نا یه جاهایی با همیم و بعد من ازشون جدا میشم.یه مسافتیو که رفتیم بیکی جون یادش اومد که میخواد واسه ی ما قصه تعریف کنه! واستاده بودیم داشتیم به سخنان این واعظ بزرگوار گوش میدادیم که یه دفه زنه رو دیدیم بالای پشت بوم خونشون.تا نگاش کردیم ،پررو، پررو برگشت گفت:مگه فوضولین که اینجارو نگاه میکنین؟؟؟؟؟

منم حرصم گرفته بود.گفتم:تو چرا داری ما رو نگا میکنی؟!بدو تو تا کفشمو در نیاوردم. یارو هم برگشت گفت:بچه بیا برو تا یه چیزی از این بالا پرت نکردم تو سرّت!

حالا بیکیو بارانم به جای اینکه از من طرفداری کنن وایساده بودن هر هر میخندیدن.منم دیدم این یارو یه تختش کمه،با یه لبخنـد ملیح دستمو به علامت بای بای بالا آوردم.

پرروهه:منو مسخره میکنی صب کن حالا حالیت میکنم!

چشتون روز بد نبینه.یه دفه دیدیم شوهرش از اون بالا نمایان شد!اوه اوه اوه سیبیل نگو بلا بگو.تو این سرما یه رکابیم پوشیده بود.سیــــــــــــــــــــــاه،غــــــــــــــــــــول!

مارو که میگی عین چی ترسده بودیم.

بیکی:آیسان بدو ! بیچارمون کردی رف!

_بیکی الان میاد میزنتمون.بیکی غلط کردم.

دیگه سریع خدافظی کردیم . بیکیو باران بدو بدو رفتن.حالا منِِِِ بدخت! میخواستم برم اونور خیابون ، یه دفه شلوغ شد.دیگه با یه ضربو زوری قبل از رسیدن این یاروهه خودمو رسوندم اونور.و به خیر گذشت.واِلا کُتک رو افتاده بودم!

آخییییییییییییییییش بالاخره تموم شد!

قربون شما بای.

ایسان پنجشنبه سوم بهمن 1387  نظر بدهید!

مــهــتـــاب اومـــــــــــــــــــــــــــد

سلـــــــــــــام

اینجانب مهتاب دومین اپ خودمو به ثبت میرسونم

خوشحالم که

دوستایی مثل داداش فرهاد و ابجی ستاره پیدا کردم ورودتونو تبریک عرض میکنم.

و امـــــــــــــــــــــا خاطــــــــــــــــــره:

از اونجایی که پاپا و مامیــــــــــِه من رفته بودن سوریه(در جواب به سلامتی:سلامت باشین)

و امروز هم تشریف فرما میشدن من خیلی کار هوار شده بود رو سرم

و از اونجایی که صبحی بروبچ(باران و پریسا و ترانه)خونه ی ما بودن(برای خوندن نمونه سوال)

و متوجه شدن که من قراره میوه بشورم،واز طرفی داداش سعـــــــــید من خیلی شوخه و هی

میگفت:دو ساعت دیرتر میومدین میوه ها رم میشستین و از این جور مزاح ها،

بروبچ بعد از امتحان هــــــــــــَـــوار شدن  ســــــــَره ما.

حالا دَمِـــــــه بلوار»»»»»من:بچه ها بیخیال من خودم میشورم نمیخواد زحمت بکشین

بچه ها:نه بابا این چه حرفیه بیاید بریم

من:نه بچه ها من معذبم بیخیال

بچه ها:(بی توجه به حرف من)اَه ه ه چرا امروز بلوار این قد شلوغه؟

من:بچه ها برید خونه هاتون

بچه ها:(به راننده ماشین)بیا برو دیگه این چه موقع ماشین خاموش کردنه وسط بلوار

من:نمیخوام بیاین خونمون(دیگه نمیدونستم چجوری بهشون بگم)

بچه ها:زودباشید ...تا دوباره شلوغ نشده بریم

ـــ حالا این ایسانم وقت گیر اورده بود با پریسا سره عقاید بحث میکردن

ـــ من باهاشون نرفتم اونور بلوار اما انگار نه انگار همینجوری داشتن میرفتن

ـــ تو دلم هزارتا فحش بهشون دادم

ـــ رسیدیم خونه...رفتن تو ...با سعیدمون یه خورده کل کل کردن و بازم به راهشون ادامه دادن

ایسان که رفت خونشون،اخه صبح که تو جمع ما نبود خبر نداشت من کار دارم.

اون موقعی هم که من داشتم توضیح میدادم داشت با پریسا کل کل میکرد.

خلاصه یکی کم شد.رفتیم تو اشپزخونه که میوه بشوریم البته قبلش من رفتم زیرزمین که سبد بیارم

بیــــــــــــــکی (اولا ترانه ست،دوما "ی" وسطـُ "ای"بخونین)جون لطف کردن درمو قفل کردن(قافیه شد)

بعدش بلد نبودن باز کنن،هی ما میخواستیم کارمون زود تموم شه اینا برن هی برعکس میشد.

بعدش رفتیم شروع کردیم به شستن منو پریسا میشستیم ترانه و باران میریختن تو سبد

که به غیر از خرابکاری کار دیگه ای بلد نبودن همه رو به جای سبد میریختن رو زمین

نشسته بودیم تمیز تر بود،خلاصه بعد از شستن سعیدو صدا زدیم گفت :ما میوه ها رو شستیم

کاری نیست،ما دهنمون باز موند:گفتیم یعنی اون همه میوه رو شما قبلا هم شسته بودین؟

گفت :اره،نکنه شمام دوباره شستین؟

ما:دروغ؟ گفت:راست میگم بابا دروغم چیه شسته بودیم دیگه

ضدحال از این بالاتر ،حالا داشتم بچه ها رو میرسوندم تا دمه در که برن دیدم راهشونو

کج کردن رفتن تو اتاقه من !!!! دیگه داشت گریه م میگرفت.

پریسا داشت با کامپیوتر حکم بازی میکرد.باران و ترانه هم گپ و خنده

منم حرص پشت حرص

خلاصه خدا به بابای الهام(عروسمونه) خیر بده عزتش بده ایشالله هر چی از خدا میخواد بهش بده

دست به سنگ میزنه طلاشه به حق علی که با اومدنش اینا رو تو راه اورد که کم کم برن

داشتن میرفتن که تلفن زنگ زد،من رفتم با تلفن حرف زدم برگشتم دیدم بیـــــــــکی نیست

نگاه کردم دیدم کفشاش دمه دره ،داشتم منفجر میشدم که اومد بیرون فهمیدم

رفته گوشی پریسا رو برداره بیاره،اخه خودش کفشش بند میخوره گفتم کفش،همه ی

کفشایه این دختر بند میخوره شش دور دوره مچشمیپیچونه هفت تا گره میزنه بازم باز میشه

پدرمونو دراورده،خلاصه به هر جون کندنی بود اینا رو تا دمه خونه کشیدیم و رفتن.

سوتی ها:

*پریسا تا سعیدِ ما رو میدید از حول سلام میداد دیگه سعیدمون تا میدیش مگفت

علیک سلام بعد باهاش حرف میزد.

*بیــــــــــــکی که همش از صبح صوتی میداد نمونه بارزش پریسا از نعیمه پرسید مضاف و مضاف الیه

راه تشخیصش چیه؟نعیمه هم داشت میگفت وقتی دوتا اسم پشت سرهم بیاد اولی....

بیکی نذاشت حرفشو بزنه و گفت:نه وقتی که حرف بیاد و بعدش اسم ،نه ببخشید اسم بیاد بعدش حرف،نه دوتا حرف بیاد نه دوتا حرف بیاد بعدش اسم

ما هم پریدیم تو حرفش گفتیم:نــــــــــــــــــــه بیکی اینطوری نیست شروع کردیم توضیح دادن

اخرش گفت :این که مضاف الیهِ

ما هم دود از تو گوشمون زد بیرون بینیمونم خاموش روشن میشد

گفتیم بیکی سوال چی بود؟

گفت:مگه جارومجرور و نپرسید؟

ما همه وا رفتیم.

باران:همش ریسه خنده ،هی خم میشد هی راست میشد اخر کار رفته بود

رو حالت خودکار،الکی الکی خم و راست میشد.

خب طولانی شد

من رفتم.

منتظر پستای بعدیمون باشین.  

خدا پشت و پناهتون.

مهتاب پنجشنبه بیست و ششم دی 1387  نظر بدهید!

جوابیه ...

 سلام

  با اجازه همه خواهرام تعدادی اومدن و خواستن بفهمن من همون فرهاد  هستم یا نه بله من همون

فرهاد هستم الان هم  ورزش کار میکنم دیگه تو سطح حرفه ای  بعد از قضیه تصادفم نتونستم تو تیم

ملی کشور بمونم ولی الان به عنوان داور  درجه ۲ همون رشته قضاوت میکنم  سوالات دیگه   تو وبلاگ

خودتون جواب میدم یا تو قسمت نظرات اینجا که  جای این  حرفها نیست

داداش فرهاد شنبه بیست و یکم دی 1387  نظر بدهید!

چگونه مردن ...

مردن خود هنريست كه همچون هر هنر ديگري بايد آن را آموخت .نمايشي است سخت ، زيبا ، و عميق وتماشايي ترين لحظه زندگي .
بسيار كمند مردماني كه زيبا مرده اند . آنهايي كه مي دانستند چگونه بايد زيست ، چگونه بايد مرد .
هركس آن چنان مي ميرد كه زندگي مي كند ، آن چنان مي ميرد كه هست . چه براي كساني كه زندگي كردن تنها دم بر آوردن نيست . جان دادن نيز تنها دم بر آوردن نيست ، خود يه كاريست كاري بس بزرگ همچون زندگي .



آسمان چون جمع مشتاقان پريشان مي كند

در شگفتم من نمي پاشد ز هم دنيا چرا؟؟؟

داداش فرهاد شنبه بیست و یکم دی 1387  نظر بدهید!

پریـــــــــــــــــــــــــــسا اومـــــــــــــــــــــــــــد

ســــــــــــــلام

بازم من اومدم با یه خاطره

ایندفعه جفتی با مهتاب

هفته ی گذشته نه گذشته ش،منو مهتاب خونه رو به قصد کتابخونه ترک کردیم

چـــــــــــــرا؟از اونجایی که فرشته خانمابجی مهتاب جون خیلی اهل رمان خوندنن، خیلی که چه عرض کنم کمی فراتر از خیلی،ما هر هفته ۹روز میریم براشون کتاب میگیریم هربار ۱۲تا اونم به حجم ۶۰۰،۷۰۰تا صفحه ی ۳۰در۵۰ !!!

حالا بزارید از چگونگی رفتن بگم:

من قرار بود ساعت یه ربع مونده به سه دمه خونه ی مهتاب جون اینا باشم و ده دقیقه قبل از رفتن با تلفن مهتاب جونو از خواب بیدار کنم که تا من رفتم اون اماده باشه.

خلاصه از اونجایی که خیلی خوش قولم ساعت سه مهتابو از خواب بیدار کردم و پشت تلفن ۱۰۰۰بار گفتم اومدم دمه خونه اماده باشیا من تو نیاما  دیر شده اونم هی میگفت باشه و چون من زیاد تکرار کردم ناراحت شدو گوشی بدبختو با سرعت و خشم غیر قابل محاسبه ای کوبوند رو دستگاه که من ۱۰۰۰تا صلوات نظر کردم که خورده باشه رو گوشی چون معلوم بود مهتاب چشماش بسته س اخه من که باهاش حرف میزدم داشت خواب میدید.دیگه خیلی وارد جزئیات نشم بهتره .من که رسیدم دمه خونشون دیدم نیست گفتم حتما پشته دره چون درشون باز بود کله مو از لای در دادم تو نبود گفتم پشت دره حالشونه دیدم نیست گفتم حتما تو اتاق نشسته پای کامپیوتر از پنجره ش نگاه کردم دیدم اونجام نیست رفتم تو دیدم یه چیزی رو تخت مهتابه پتوام افتاده روش منتهی یه جوری بود اول خوف برم داشت

گفتم نکنه جو نِــــوَری چیزیه خوب که دقت کردم دوتا پا دیدم از ته پتو اومده بود بیرون یه لنگه ش قرمز بود یه لنگه ش سفید گفتم خدایا این دیگه چیه اخه میدونین این چیزی که زیره پتو بود گنبدی شکل بود دوتا پا هم که داشت جوراباشم که فرق داشت اومدم جیغ بزنم روم نشد خلاصه با هزار ترس و لرز رفتم پتورو زدم کنار دیدم مهـــــــــــــتابه !!! دوزانو خوابیده بود نصفه نیمه اماده هم شده بود با پتک زدم توسرش بیدار شد .اماده ش کردم اونم با چه خفتی ،بالاخره به هر جون کندنی بود اوردمش بیرون. وقتی رسیدیم کتابخونه مهتاب حوصله نداشت از پله ها بره پایین از اسانسور استفاده کردیم.من اشتباهی به جایه کلیده هم کف کلید کمکی همین که عکس زنگ روش کشیده ها اونو زدم بــــــــوق زد حالاکسی نبود مارو جمع کنه اخه از حول نمیدونستیم چیکار کنیم بالاخره مهتاب به دادمون رسیدو یه کلیدو زد بردمون پایین رفتیم کتاب بگیریم یارو رفته بود وضو بگیره بره نماز، کفشاشو نبرده بود با دمپایی رفته بود وقتی رفتیم تو ما فقط کفشاشو دیدیم، فکر کردیم خم شده داره دنباله چیزی میگرده خلاصه ریز ریز میخندیدیم از ترس اینکه نکنه بنده خدا پرتمون کنه بیرون ،حالا این مشکل نبود فرشته خانم دارمون میزد، بعد از دوساعت که اونجا مظلوم نشسته بودیم یارو از پشت سرمون اومد تو گفت بفرمایید ما که جا خورده بودیم مثل جنازه یه نگاه به کفشا مینداختیم یه نگاه به مَرده بنده خدا که هیچی حالیش نبود هی میپرسید حالتون خوبه؟ما هم که به تته پته افتاده بودیم با ترس با هم عین مونگولا جیغ زدیم بــــــــله بنده خدا که فهمیده بود ما حالمون خوش نیست سریع کتاب بهمون دادو ما هم گرفتیمو برگشتیم. 

تو راه البالو خشک هم خریدیم تا خونه ی مهتاب اینا خوردیم ،فک برامون نمونده بود حالا باز مهتاب،لب و لوچه ی من تماشا داشت کسی میدید فکر میکرد دارم سنگ خورد میکنم تو دهنم ،کسی نبود بگه اخه مگه مجبوری خب نخور.

خب دیگه باقیشو نمیگم که اپ خیلی طولانی میشه..

منتظرمون باشـــــــــــــید با خاطره ی جدید برمیگردیم

بــــــــــای تا هـــــــــای 

p@risa شنبه بیست و یکم دی 1387  نظر بدهید!

اولین پست ستاره دختر شیرازی

سلام بچه ها خوبین؟ من ستاره هستم یکی دیگه از خواهرهای شما که تازه اومدم این جا . ای بیمعرفتا این بود استقبالتون . ممنونم . خوب جیگرا من از شما ها بزرگترم یعنی نه بزرگ بزرگ ها از فردا بهم نگین مامان بزرگ که می کشمتون

من متولد سال 1370 هستم ولی دانشجو هستم رشته ی مهندسی کامپیوتر. خیلی خوشحالم که این جا پیش شماها هستم.

چه جالب فقط یه دونه داداش داریم اینجا چه طوری داداش گلم؟

پریسا ایسان مهتاب باران همتون رو دوست دارم

عشق من یه دخمره اسمش نیازه . خیلی دوسش دارم می دونین من نمی دونم باید چی بگم . این اولین پست بود و معرفی از دفعه ی بعد خاطراتم رو با نیاز جونم می گم. همتون رو میخوام

از طرف نیاز یک دخمرشیرزای

ابجی ستاره سه شنبه هفدهم دی 1387  نظر بدهید!

تقدیم به عاشق حسینی ..

 

هوالحق

باز هم عطر و بوی محرم می پیچد توی ذهنم و من دوباره قدم به ان کوچه سبز میگذارم .

همان کوچه ای که انتهایش یه دریچه سرخ بود ...!!!

...پر از نور ...

از خم کوچه که میگذرم بوی گلاب و نور شمع همه جا را پر کرده...

من هم دیشب همه شمعها و اشکهایم را نذر  کردم

 دستهایم را دور میله های اهنی سقاخانه قلاب میکنم ...

ان طرف  کبوتران فوج فوج تا دل اسمان پرواز میکنند ........من هم دلم را پرواز میدهم وزیر لب

میگویم ............

   خدایا اجازه میدهی به حریمت دخیل ببندم ........................؟

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ده ماه گریه کردم در حسرت محرم

هر چند که پر گناهام دلخوش به این یه ماهم

داداش فرهاد یکشنبه پانزدهم دی 1387  نظر بدهید!

من و خدا ..

و میدانم که روزی راحت و آزاد میمیرم               نه مجنون و نه خسرو همچنان فرهاد میمیرم

گاه و بی گاه دلم بدجوری واسه خدا تنگ میشه . یه وقتایی دلم می‌خواد بهم وقت قبلی بده و تو یه جلسه خصوصی دو نفره درد دلامو بشنوه . اون منو از ملاقاتش به خاطر نگرفتن وقت قبلی محروم نمی‌کنه . هیچ وقت اسمم واسه صحبت با اون وارد یه لیست انتظار طویل نمی‌شه که معلوم نیست کی نوبت به من برسه . محاله ، محاله ممکنه بهم بگه نمی‌پذیرمت .
خیلی بزرگواره ، با وجودی که بالاترین مقام این دنیای شلوغ پلوغه ، هیچ وقت منتظرم نمی‌ذاره .

گاهی اوقات واسش نامه می‌نویسم و می‌دونم که نامه‌هامو بی‌جواب نمی‌ذاره ، وقتی توی دفتر خاطراتم نامه‌هام رو مرور می‌کنم ، می‌بینم حتی یه دونش هم بی‌جواب نمونده .
 من و خدا یه قول و قراری با هم گذاشتیم ، اون به من قول داد  همیشه مراقبم باشه و کمتر و کمتر از عالی‌ترین ، بهم نده و من بهش قول دادم  حتی اگر دل بی‌قرارم در حسرت آرزویی بال بال می‌زد و شوق استجابت دعایی آتیشم می‌زد با تموم وجودم بدون ذره‌ای تردید ، اول بگم اجازه خدایا ، خدایا تو اجازه میدی ؟ تو صلاح می‌دونی ؟ اگه تو ناراضی باشی دلم به نارضایتیت راضی نمی‌شه ؛ می‌دونم آخه تو دوستم داری و همیشه برام بهترین‌ها رو خواستی ؛ اصلاً از خوبی بی‌انتهای تو ، بد خواستن محاله .
اعتراف می‌کنم قول سنگینیه و عمل بهش مثله به زبون آوردنش کار ساده‌ای نیست ، واسه همین از خودش خواستم و بهش گفتم : من فقط یه بنده‌ام ، چیزهایی هست که تو می‌دونی و من هیچ وقت نمی‌دونستم و شاید هیچ وقت هم نفهمم .
اتفاقاتی می‌افته که ذهن محدود من قادر به تعبیرش نیست ، چشم‌های قاصر من قادر به دیدن اون چه پشتش هست ، نیست ؛ دلایلی مخفی هست که شاید واسه همیشه مسکوت و مکتوم باقی بمانه و اسراری هست که شاید دونستنش ، فهمیدنش ، تو ظرف ادراک من نگنجد . اینو تو می دونی
.

 پس واسه لحظه‌های دشوار به من قدرت تحملشو ببخش . منو به اون نقطه برسون که همیشه یادم بمونه ، همه چیز از سوی تو خیر مطلقه حتی اگر ظاهراً همه چیز عذاب‌آور و دشوار باشه .


 گاهی اوقات آرزوهایی داشتم و تو زیر نامه آرزوهام نوشتی موافقت نمی‌شود . راستش اولش حس خوبی نداشتم ، دلم می‌گرفت ، شاید به خاطر جنسم که شیشه حس و عاطفه بود .
 منو ببخش که یه وقتایی از سر بی‌صبری و ناشکیبایی تو خلوت و تنهاییم ازت می‌پرسم :
آخه چرا ؟ ؟ ؟
 وقتایی که هر چی فکر می کردم  فکر اسیر خاکم به هیچ جا نمی‌رسید . دنبال دلیل می‌گشتم و دلیلی پیدا نمی‌کردم ، پیش می‌اومد که با یه بغضی تو گلوم تکرار کنم : آخه واسه چی ؟ چی می شه اگه ... ؟

 یه وقتایی از سر بی‌حوصلگی و فراموشکاری بهت گله می‌کردم ، چقدر از بزرگواریت شرمنده‌ام که منو در تموم لحظه‌های ناشکریم ، توی تموم لحظه‌های بی‌صبریم با محبت تحملم کردی ، نه تنبیه ام کردی نه حتی ذره‌ای محبتت رو ازم دریغ کردی . توی تنهاترین لحظات تنهاییم ، درست تو لحظه‌هایی که فکر می‌کردم هیچ کس نیست ، اون موقع که به این حس می‌رسیدم که چقدر تنهام ، واسم نشونه می‌فرستادی که : من خودم تا آخرین لحظه باهاتم  واسه تموم لحظات همراهتم . من تنها بنده تو نبودم  اما یه لحظه هم تنها رهام نکردی .
 تو تنهاترین و محکم‌ترین قوت قلب  دل تنهامی . تو طوفان‌های زندگیم تو ابتدا و اصل آرامشمی . تو از من به من نزدیک‌تر بودی موندم که چطور گاهی اوقات چشم‌های غافلم ندیدت اما تو هیچ وقت حتی لحظه‌ای منو ترک نکردی . روزهایی رسید که فکر کردم با من قهری تو حتی در همون لحظه‌ها با همون فکر اشتباه که حتی از به خاطر آوردنش شرمنده می‌شم از من قهر نکردی و به خاطر این فکر کودکانه نادرست طردم نکردی .
 من دوستت دارم . منو ببخش اگه قولم مثل خودم کوچیکه ، اما دلم به بزرگی بی‌حد تو خوشه و پشتم به کمک‌های تو گرم .
 از تو سپاسگزارم که با بزرگواری همیشه کمکم کردی .
 تو همونی که هر وقت ازت یاد کردم ، بهم امید بخشیدی ، تو یادت چیزی هست که منو زیرو رو می‌کنه . غصه‌هامو می‌شوره و دلشکستگی‌ها‌مو ترمیم می‌کنه ؛ چیزی که در هیچ چیز غیر از یاد تو نیست .
 هر وقت خواستم ببینمت بی‌درنگ با مهربونی در رو به روم باز کردی و نگاه نکردی گناهکارم . حذفم نکردی من همیشه دست خالی به دیدنت اومدم و تو همیشه با دست پر روانه‌ام کردی .
 هر وقت صدات کردم طوری بهم جواب دادی كه انگار مدت‌هاست منتظرم بودی ؛ هر وقت ندونسته از بی‌راه سر‌در‌آوردم خودت منو صدا کردی ، گاهی با تلنگر اتفاقات ساده روزمره منو از ادامه یه راه غلط منع کردی . اما حتی اون وقتی که ازم مکدر بودی با بزرگواری آبروم رو حفظ کردی .  تو همیشه خدا بودی و من همیشه حتی کمتر از یه بنده ، به من از صفات و ذات چیزهایی ببخش تا جسم خاکی من به روح آسمونی حتی شده یک سر سوزن نزدیک‌تر بشه .
 به حافظه‌ام قدرتی ببخش تا اجازه گرفتن از تو رو هیچ وقت از خاطر نبره ، به اراده‌ام همتی ببخش تا استوار بر این عهد پابرجا بمونه .
  ازت متشكرم خدای خوب من
.

خدایای از بابت همه چیز ممنوم بنده کوچیک کوچیک شما فرهاد

داداش فرهاد یکشنبه پانزدهم دی 1387  نظر بدهید!

اولین آپ فرهاد...

 سلام

 خب  من  فکر میکنم اولین عضو پسر تو این وبلاگم پس یک جورایی شدم داداش این خواهر ها

ولی به قول بعضی ها فقط مدتی هستم کی و چه وقت رو به من نمیگن من اصلا بچه ترسویی

نیستم ها نگین فرهاد ترسو هست که اصلا هیچ کس باور نمیکنه من یک بیماری دارم که   فقط

مدتی میتونم پیشتون باشم اگر خوب بشم برای همیشه و موقعی که وبلاگ باشه و خواهر های

من باشن میمونم  بزرگترین آرزویم این است کوچکنرین آرزوی   شما  باشم

 با آپ جدید برمیگردم

داداش فرهاد چهارشنبه یازدهم دی 1387  نظر بدهید!

پریـــــــــــــــــــــــــــسا اومـــــــــــــــــــــــــــد

سلام

عید تک تکتون مبارک باشه خصوصا سیدای عزیز که قدم رنجه میکنن تشریف میارن(خصوصا باران جون)

اول درمورد درخواست های عضویت بگم این چهارده نفری که درخواست عضویت دادن

فکر نکنن ما به یادشون نیستیم ااااااااااا چون ما خیلی اهل فکریم فکر کردیم دیدیم اگه همینجوری پیش بره امار عضویت وبمون زیادی زیاد میشه باید تصمیم گیری کنیم خبرتون میکنم

خب اما خاطره,اقا عجب روزی بود امروز,ابتدا باید بگم چون ما هفته ی پیش که گذشت امتحانات سخت سخت داشتیم خیلی داغون بودیم این هفته,منم دیروز اصلا حال و حوصله درس نداشتم بغل کتابام گریه میکردم که درس نخونم,خلاصه شب نخوندم و صبح ساعت چهار بیدار شدم و دوتا از سه تا درس زبان رو که میانترمش رو داشتیمو خوندم و طبق معمول ساعت هفت و نیم به سمت مدرسه حرکت کردم(من و ایسان و مهتاب جز اخرین نفرایی هستیم که میریم مدرسه, ساعت هفت و نیم باید تو مدرسه باشیم مهتاب یه ربع به هشت .ایسان هشت و من هشت و ربع میرسم)خلاصه رفتم و کلاسه کامپی (کامپیوتر)رو پیچوندم .از اول سال من دو جلسه با این معلم چشم تو چشم صحبت کردم اونم واسه اینکه برم بیرون کلاسو درس ساعت بعدمون رو بخونم .خلاصه رفتیم نشستیم تو سالن امتحانات شروع کردیم به زبان خوندن  یه دورمون تموم شد و ساعت بعد فرا رسید مهتاب جون ما از اونجایی که کلاس زبان میرن و زبانشون به از ماست(خداییش خیلی زبانش خوبه) قبلا توسط من توجیه شده بودن که درست و رسا و کاملا خوانا بنویسن که من قشنگ بتونم کپی کنم ایشونم چون کمی از من ترسیدن خیلی توجیه شدنو حالا ببینین چه کارا که نمیکرد:سوال اول املا) من داشتم از رو حرکت خودکار تشخیص میدادم ببینم چی مینویسه از بس خطش خوبه همه رو اف میدیدم  یهو به خودم اومدم دیدم تو کل جا خالیهام اف گذاشتم بعدش خودم درستشون کردم  سوال بعد جاگذاری کلمات )این مهتاب جون از بس توجیه شده بود اول با دستش شماره متنو به طور خیلی ضایع نشون میداد و بعدشم زیر جواب تو گروه کلمات خط میکشید خلاصه خدا بهمون رحم کرد خانم نفهمید سوال سه)با استفاده از اگاهی خود :اینو ما ننوشتیم چون همش با اف شروع میشدو رسیدیم به مکالمه مهتاب خانم ما اول شماره سوالو نشون میداد موقع جواب دادن که میخواست بگه جوابش کدومه هیچی نمیگفت ما فقط میفهمیدیم مهتاب جون دارن کدوم سوالو جواب میدن ولی از جواب عاجز بودیم خلاصه ما همه رو حتی مرتب کنید هارو از رو دست مهتاب جون کپی  کردیم اونم با چه عذابی ولی دستش طلا اگه نبود من یکی که مستمرم تک بود .

زنگ اخرم جشن بود ما همیشه صف اول گوشه ی سالن رو اشغال میکنیم اولش که معاونمون بعد از سه ماه از خودش جذبه نشون داد و ما هم خنده,بعدش نوبت رسید به جایزه دادن,به اونایی که سیدن و شال هم انداختن باران جون ما از اونجایی که سیده و شال هم نیاورده بود جایزه بهش تعلق نمیگرفت ما اومدیم به زور بردیمش اونجا وایستوندیمش و شال یکی که جایزه شو گرفته بودو جلو خود معاون واسش کراواتی بستیمو خلاصه به زور واسش پول گرفتیم بعدشم نوبت رسید به جواب دادن سوالا و گرفتن جایزه ما چند نفر هنوز سوالا رو نشنیده بودیم جفت دستامونو برده بودیم بالا این مهتابم کنار ما نشسته بودو خلاصه خیلی میخندوندمون. جواب یکی از سوالا یونس بود ایسان که سوالو نفهمیده بود جیغ میکشید پونس پونس حالا همه فکر کرده بودن پونس رفته تو پاش همه خراب شدن رو سرمون ما هم خنده ,سوال بعدی جوابش میشد بچشه یعنی اینکه نسبت یارو با اون یارو کوچیکه ی سوال این بوده که یارو کوچیکیه بچه ی یارو بزرگست ما هم همه جیغ بچشه بچشه اخرم جایزه نگرفتیم واز اونجایی که جواب سوالای بعدی رو هم نمیدونستیم واسه همه سوالا جیغ میکشیدیم بچشه دیگه نوبت رسیده بود به اونایی که تو درساشون پیشرفت کردن و بهشون جایزه میدادن ما هم از اونجایی که به میز دسترسی داشتیم میپریدیم جلو  پیش اونایی که جایزه بهشون تعلق میگرفت وایمیستادیم  بچه های کلاسمونم جورابای پاشونو دراوردن و کادو کردن و میدادن به ما ماهم بازشون میکردیم (این کاره فری بود) .از اونجایی که ما بچه بسیجی های مدرسه ایم و اینجانب هم نماینده ی کلاس دوربین عکاسی مدرسه دستمون بود از بچه های کلاسمون که با نمکدون ژست میگرفتن عکس مینداختم خلاصه اوضاعی بود اخر کارم من رفتم شکلات میریختم رو سر بچه ها همه ی دو کیلو شکلاتو واسه بچه های خودمون ریختیم .

سوتی ها:

مهتاب:اخر جشن گفتن اونایی که جایزه گرفتن بیان عکس بگیرن مهتا هم پشت بلندگو گفت اونایی که عکس گرفتن بیان جایزه بگیرن تموم کلاس ما هوار شدن سر معاونمون

پریسا(خودم):موقع وضو گرفتن یکی از بچه ها شلوارش تو جورابش بود ,منم خواستم بگم که درستش کنه گفتم شلوارت تو کفشته, اونم میگفت خودتی ,حالا من قسم به خدا جورابت تو کفشته میگفت میدونم مگه میخواستی نباشه ,گفتم بابا به جون تو کفشت تو شلوارته میگفت جون عمه ت ,منم بیخیالش شدم خودش فهمید بعدش فهمید فکر کنم حرف نزده بودم بیشتر میفهمید.

ایسان : همون پونس

باران هم اینکه رفته بود تو صف واسه جایزه ,بهش ندادن .و ما به زور متوسل شدیم و براش گرفتیم

زیاد خنده دار نبود میدونم.اون خاطره های خنده دار زیادی طولانی میشد.

تا اپ بعدی بای تا های (فکر کنم دیگه بره بعد از امتحانات)

p@risa دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387  نظر بدهید!

اپ دوم

سلام

امروز نوبت منه اپ کنم ميخوام هرچي تو  عروسي داداش مهتاب که جمعه شب بود رو براتون تعريف کنم...

از شب قبلش داشتم اماده ميشدم فکر کنم عروس اينقدر اماده نبود که من بودم تا ساعت ۱:۳۰توحموم بودم اگه اب قطع نشده بود فکر کنم تا نيم ساعت قبله عروسي داشتم خودمو ميسابيدم...حالا باز من خيلي خوبم کاراي ترانه رو بگم ديگه تو کف ميمونيد...

صبح ساعت ۱۰:۳۰

 از خواب بيدار شدم اخه از بس تو حموم بودم خواب به چشم نميومد دم دماي صبح بود با دوتا قرص خوابم برد که الانم اثرش روم مونده همش تو چرتم...

بعدش زنگ زدم به ترانه مامانش گفت از ديشب تا حالا نديديمش سرجش کردن تو حموم خواب رفته بود درحاليکه ليفش تو گردنش و صابون تو حلقش بالاخره به هر زوري بود اوردنش بيرون تا اين عمليات انجام بشه من داشتم اماده ميشدم ولي وقتي کلا اماده شدم بابام ميگفت نرو مادرم از پشت بابام چشمک ميزد ميگفت برووو ما دچار سردرگمي شده بوديم هي لاک ميزديم هي پاک ميکرديم خلاصه رفتيم دمه در خونه ترانه اينا(به اين نکته توجه کنيد بدون لاک)ديديم همه ي طايفه شون واسه بدرقه ي ترانه نشستن دمه درشون ترانه هم جلو اينه هي لباس عوض ميکرد...

بالاخره با گريه برديمش از جلو اينه بعد سوار شديم و حرکت کرديم ...

حالا از رانندگي باباي ترانه بگم موهامونو تو خونه با زور صاف کرده بوديم تو را فشن شد شالمونو مدل دار بسته بوديم تا اونجا باد برده بود وقتي رسيديم اونجا رامون نميدادن...بالاخره کارتامونو که در اورديم به زور و با سختي هرچه تمام باورشون شد ...

رفتيم تو تالار ديدم دونفر با چشمهاي پف کرده واشک الود با بغضي نهفته در گلو با حالتي غريبانه تو سالن انتظار دارن خوش امد ميگن همهي عزممون رو جزم کرديم تا شناختيمشون انها کسي نبودن جز حسن و پريسا .حالا ما خنده اونا اشک شوق که دوتا اشنا ديدين از ته سالن بدو بدو ما رو در اغوش گرفتن...

حالا ما رسيده بوديم ايسان زنگ زده که صبر کنيد تا منم بيام پريسا بالاخره موفق شد واسه من لاک بزنه بعدش واسه حسنم زدو يه هو ديديم عروس و دوما د اومدنو پشتشونم يه نفر داره مياد اونم گريان خوب که دقت کرديم مهتابو شناختيم علت گريه رو جويا شديم گفت زوري زوري ارايشم کردن و گذاشتنم اخره کار...

خلاصه ايسانم اومد ما رفتيم اماده شيم اول که جامون نميشد تو رختکن بعدش به زور پيرزنه رو بيرون کرديم از ترس باهم پريديم تو (قابل توجه عروسي ساعت ۳شروع ميشد تا ساعت۶الان ساعت ۵که ما رفتيم تو رختکن)حالا پريسا با يه دستش واسه من ريمل ميزد با يه دستش واسه خودش با پاش هم کيف و مانتو ها رو نگه داشته بود بعدش واسه ايسان با حسن فکل درست ميکرد...خلاصه وقتي مارفتيم همه با چشاییی به شعاعه سی سانتیمتر نگامون میکردن ...خلاصه رفتیم بشینیم دیدیم مهتاب داره از یه طرف  میرقصه از یه طرف هم نک نوچشو کج میکنه که چی که بدش اومده چرا دیر رفتیم ...پریسا از بچه ها پول گرفت رفت شاباش داد گل از گلش شگفت اصلا یادش رفت که ما دیر اومده بودیم...حالا اینو بیخیال تا اومدیم از خودمون پذیرایی کنیم جمع کردن بردن...تازه چرخ ویلچرشونه نمیدونم چیه اسمش همینایی که باهاش بشقاب مشقاب میبرن میارن خورد به صندلی پریسا پرت شد رو میز جلویی همه جیــــــــــــــــغ که شهاب سنگ شهاب سنگ بعضی ها هم میگفتیم بلا اسمونی نازل شد رو سرمون خلاصه میدون تعذیه ای شده بود کل اماما رو صف کردن(توجه اغراق کردم یه خورده پرت شد جلو واسه با نمک کردنش گفتم دور همیم یه کم بخندیم)دیگه رونماها رو دادنو نوبت رسید به عروس کشونی...ما که بدبخت...هیچکس را رضا خدا تحویلمونم نگرفت میخواد بیاد نمیخواد بیاید ...تازه پریسا دمه اخری یادش اومده بود که سایه خاکستری بهش میاد یا نه چشتون روز بد نبینه وقتی میخواست پاکش کنه کل صورتش شد خاکستری مهتاب با عجله ی هر چه تمام با تفاش اینارو پاک میکرد پریسا کل دستش تو دهنه مهتاب که حالا یه ذره تف بگیره یه هو دیدیم ایسان با یه قیافه ی حق به جانب اومد باد انداخت تو غبغبه ش گفت:برید کنار خودم درستش میکنم گفتیم باشه اومد سایه سفید زد که معلوم نشه پریسا مشکی شد بعدشم رفت با ریکا وپودر ماشین و لیف و تف و دیگه هر چی جلو دستش بود اینا رو پاک کرد دیگه خدمتکارا گریه شون در اومده بود میگفتن بیاید برید بیرون تازه یادمون اومد پولامونو دادیم شاباش ما بودیم و ۱۱۵۰تومن پول از این سر شهر تا اون سر شهرم میخواستیم بریم رفتیم شاباشامونو پس گرفتیم اژانس گرفتیم دیگه از تو ماشین نگم فقط بدونین راننده هه۲۰۰تا میرفت زودتر ما رو برسونه ابا اجدادمون اومدن جلو چشمون برامون میرقصیدن حالا ما بودیم و خونه مهتاب اینا هنوز هیچکس نیومده بود قلاب گرفتیمو از درشون با یه حرکت اکروباتیک پریسا پرید تو و اسفند دود کردیم اب و جارو تا رسیدن بعدش رفتیم تو اتاقه مهتاب و خاطره ول دادیم تا فامیلاشون گرم رقص میشدن پریسا چون صدا به صدا نمیرسید صدا کامپیوترو کم میکرد دیگه بنده ها خدا مجبور شدن  ضبط شونو برداشتن اوردن ...

بعد از شام همه رفته بودن الا ما دیگه بالاخره بابای مهتاب از بس ازمون خسته شده بود گفت:میخواید برسونمتون ما هم با کمال پرویی یکصدا:نــــــــــــــــــــــه باباش از هوش رفت ما فرار کردیم بعدش فهمیدیم این اخرین راه بوده برا بیرون کردن ما

فرداش تو مدرسه انگار داماد شوهرمون بوده به خانم ها میگفتیم عروسی بودیم درس نخوندیم اونها هم چهارتا فحش میدادنو بیخیال میشدن.

این بود خاطره ی  عروسی داداش مهتاب منتظر اپ بعدیمون بمونید

نظر یادتون نره .

بای بای

باران دوشنبه چهارم آذر 1387  نظر بدهید!

آپ اول

سلام به همگی.

اومدم وبو با اولین اپم افتتاح کنم.البته قبلا بروبچ زحمت واسش کشیدن ولی خب ما هم ناسلامتی عضویم.

وا الله اولین بار اونم اولین نفر بخوای یه چی را شروع کنی سخته.ولی خب غیرممکن نیست.بلااخره یکی باید شروع کنه.

خاطره.5 تا کلمه می تونه سالها طول بکشه تا یه زمونی بهش بگی خاطره.نمی دونم الان چی بگم.نمی گم خاطره ندارم.ولی خب نمی دونم کدومش را الان بگم.

از دیروز می گم که این وب را ساختیم.البته زحمت ساختش به گردن پریسا جون افتاد.تو کلاس ای تی بودیم مثلا خانممون گفته بود فعالیتهای کتابمونو انجام بدیم.راه رضای خدا یکی از بچه ها گوش به حرف خانم نکرد.هر کی هر کاری دلش می خواست می کرد.ما هم این وبا دیروز ساختیم.

ولی خدایی خیلی خوش گذشت.با این که قرار بود ببرنمون سینما و ما هم به امید سینما رفتن کتبیمونو نخونده بودیم.ولی خب زدن زیرش.اگه ما شانس داشتیم که اسممون مهتاب و... نبود بهمون می گفتن شانس الله.خلاصه این که سینما رفتن منتفی شد.ولی ما هم کم نیاوردیم یه جور دیگه خوش گذروندیم.

 

خب من برم اخه نذاشتن که یه دقیقه بخوابیم لااقل بریم یه دو کلوم درس بخونیم.جاتون خالی امروز ساعت 2 اومدیم بخوابیم.تا چشممون گرم شد ایسان زنگید .ایسان قطع کرد زیر پتو نرفته دوباره پریسا زنگ زد.بعدشم ترانه و باران.خلاصه ما از ساعت 2 تا 3 فقط کارمون این بود که مسیر تلفن تا تختا طی کنیم.زدن هر چی چرت و پرت داشتیما پاره کردن.فکر کنم دیگه تا 2  3 روز دیگه فکر خواب کردن به سر ما نزنه.

خب من باقیشا نمی گم که رفقا شاکی نشن.اونا هم واسه خاطره ول کردن موضوع داشته باشن.

فعلا.

مهتاب پنجشنبه سی ام آبان 1387  نظر بدهید!

آخرین خاطره ی ثبت شده
لطفا نظرای عامیانه رو تو قسمت نظرات این پست نزارید.از اپ پایینی خاطره ها شروع میشه.
سلام
باز اومدم
دل من ..
پریـــــــــــــــــــــــــــسا اومـــــــــــــــــــــــــــد
سفر...
و بالاخره آیســـــــــــــــــــان
مــهــتـــاب اومـــــــــــــــــــــــــــد
جوابیه ...
چگونه مردن ...
درباره مـــــــا چــــــــنــــــد نــــــــفـــــــــر
به نام خدا.
دوست مثله بالشت میمونه!!!!
اگه ناراحتی روش گریه کن,
تو خستگی هات بهش تکیه کن,
از خوشحالی تو اغوشش بگیر,
تو بیماریت سرتو بزار روش,
مـــا چنـــــد نفـــر بالشتیم واسه هم!!!
اول یه اصل از مــا چنــد نفــر بدم بهتون:
پریسا:متولد3/6/71_ساکن یزد_متولد قزوین-پرسپولیسی دو اتیشه.
ایسان:متولد10/4/71_ساکن یزد_متولد یزد_استقلالی.
مهتاب:متولد4/12/71_ساکن یزد_متولدیزد_پرسپولیسی.
باران:متولد31/1/71_ساکن یزد_متولد یزد_استقلالی.
((بروبچ دیگه ی گروه مــاچنــد نفــرکه نمینویسن ولی هستن:ملیحه(حسن)"واسه خاطر فامیلش اینطوری صداش میزنیم",فرزانه(بییییکی)"مطقابلا واسه خاطر فامیلش",فرشته(فری)....))
همگی دانش اموز سال سوم رشته ی ریاضی هستیم.
از خصوصیات بارز اخلاقی مون :باحال و باجنبه,با مزه و شوخ طبع,با ذوق وبانمک,با معرفت و...
خلاصه همه چی تموم...
حاشیه:هر کی خصوصیات بالا رو داره همین الان تو قسمت نظرات رخواست عضویت بزاره که مـــا چنـــد نفــر بیقراره رفاقتشه....
خب و اما وبلاگ مــــا چنـــد نفـــر:
این وبلاگ واسه کساییه که دوست دارن ,خاطرات تو مدرسه,تو راه مدرسه,تو سینما,تو خونه ,تو بازار ,تو پاساژ,مجتمع,خلاصه هر خاطره ای که با بچه های کلاس و محله و فامیل و ...دارن,هر چی و هرجا,رو بزارن تا همه بخونن و لذتشو ببرن.لپ کلوم هرکی مدعیه که گروه دوستاش و اشناهاش که خودشم توشونه باحاله و از همه سرتر,یا علی بیاد وسط ببینیم چه کاره ست؟
من ماهانه باحالترین گروه ها رو انتخاب میکنم و هر 3ماه یکبار یه گروه میره تو لیست باحالترین ها.
ما چند نفر از همه رقم عضو میگیره ,پسر و دختر,منتهی باید اسم گروه و اصلتونو به ما بدید تا بفهمیم چی به چیه و کی به کی.
راستی چون ما درسمون حجمش بالاست یکشنبه ها درخواست های عضویت بررسی میشه و نام کاربری و پسوورد داده میشه.
قوانین وبلاگ:1_مطالب پستتون توهین امیز و خارج از ادب نباشه..
2_عکس ضمیمه ی پستاتون نکنین..
3_اگه به دلایل شخصی دیگه نخواستین پست بزارین ما رو خبر کنین..
فعلا همینا مورد دیگه ای بود اضافه میشه.ایناهارو رعایت نکنین حذف میشین.
باااااااااااااااااای تا هاااااااااااااااای.

آمار کاربران
 
چه کسانی به ما لینک دادند؟

نویسندگان
p@risa
ایسان
مهتاب
باران
داداش فرهاد
ابجی ستاره
پری
محمد

لینک دوستان
۩ ۩ ●▪·˙hamid_reza_jun˙·•● ۩ ۩
۩ ۩ ●▪·وب شخصی p@risa·•● ۩ ۩
۩ ۩ ●▪·وب شخصی mahtab● ۩ ۩
۩ ۩ ●▪·وب شخصی isan˙·▪•● ۩ ۩
۩ ۩ ●•وب شخصی baran·▪•● ۩ ۩
۩ ۩ ●•▪·˙·.shiva_ jun..·˙·▪•● ۩ ۩
۩ ۩ ●•▪·˙·.mahdis-jun.·˙·▪•● ۩ ۩
۩ ۩ ●•▪daryacheye-gham·•● ۩ ۩
۩ ۩ ●▪·˙·.senator-saw.·˙·•● ۩ ۩
۩ ۩ ●▪·˙·.amir_khan ·˙ ˙·•● ۩ ۩
۩ ۩ ●· zadeye-tanhaii ·˙·•● ۩ ۩
۩ ۩ ●•▪aref-aziztarinam •● ۩ ۩
دریافت جدیدترین نرم افزز ها
سایت تخصصی موبایل
سرویس وبلاگ رایگان سپهر
هاست و دامنه برای وبلاگ
خدمات هاستینگ و دامنه
فتوبلاگ رایگان
دانلود موزیک
تبلیفات رایگان قالب وبلاگ

بخش ویژه

صفحه اصلي  |  آرشیو |  لینکستان  |  تماس با ما




 Design By ParsTheme & Publish By ParsTheme


www.parstheme.com
بزرگترین چت ایرانی

قالب وبلاگ

Free Template Blog

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ