سلام!
سلام به آبجیای گلم :مهتاب،پریسا،باران،بیکی،ستاره،ونیاز کوچولوش.و یه سلام ویژه به داداشی گل آقا فرهاد.
و اما یه روز دیگه و یه خاطره ی دیگه!
من میخوام واسه اولین بار یه روز کاملو براتون آپ کنم.
از همون اول صبح:
از اونجایی که صبحگاه همیشه ساعت7:20 دقیقه شروع و تو 7:45 دقیقه تموم میشه و منو مهتابو پریسا اصولا بچه های منظبطی هستیم و راس ساعت 8 میایم مدرسه.(دیگه کادر مدرسه به این منظم بودن ما عادت کرده.)
امروز برخلاف روزای دیگه من ساعت 7:40 دقیقه رسیدم.یعنی درست زمانی که بچه ها داشتن میرفتن سر کلاس.حالا هرکی رد شد یه تیکه به ما انداخت.
راضیه:بـــــــــــــــــــــــــــــه سلام آیسان خانوم.صبحتون به خیر!!!!
مرضیه:نه بابا شمام بلدی زود بیای؟!؟!؟!
از بچه های سال دوم اِاِاِاِ این دختره شاهکار کرده.میگما تو چرا انقدر صبا زود میای؟؟؟
_اولا که شاهکاری از خودتونه.ثانیا: تا کور شود هر آنکه نتواند دید.
خلاصه در میان انبوه جمعیت بالاخره رسیدیم به بچه های کلاس خودمون.بعد از سلام و احوالپرسی با رُفقا ،ناگهان:
فریبا:بـــــــــــــــــــــــــــــــه خانوم نماینده.خانوم سرافرازمون کردین.
_فریبا چِشم نکنااااااااااااااااااااا.ببین کِی بهت گفتم!
فریبا:نه خانوم چشم چیه.ماشاالله همه نماینده ها صبح زود میان بچه هارو کنترل کنن..
_نذاشتم حرفشو تموم کنه!عزیزم من گذاشتم خودت منظبط بشی.بده کنترلتون نمیکنم؟؟؟ بیا کنترلشونم نمیکنی میگن بی غیرته!
فریا:اِاِاِ هنوز یادته؟؟؟
_آره آبجی حافظمون قویه.
فریبا:بابا حافظتو عشقه.
_جون تو مرامتو عشقه.
خلاصه بعداز یه خورده چرت و پرت گویی رفتیم سر کلاس.
ساعت اول تاریخ داشتیم.خانوم اول یه خورده درس پرسید و بعد هم درس داد.آخر کار یه یه ربعی وقت اضافه آوردیم.
نکته:منو باران و مهتاب از اونایی هستیم که کمتر از ایکی ثانیه وقت اضافه بیاریم تخت میگیریم میخوابیم.امروز فقط من گرفتم رو دسته ی صندلی خوابیدم.آخه باران عشق خاطره تعریف کردن داره.و از اونجایی که منو مهتاب یه کوچولو آلزایمر داریم،هرخاطره ای رو 3-4 بار واسمون تعریف میکنه.جالب اینجاست که حتی تو دفعات چهارمم واسه منو مهتاب تازگی داره(انگاری باراوله داریم میشنویم)بارانم که کلی با این اُسکل کردن ما حال میکنه.
من تا فهمیدم خاطره هه قبلا 3 بار دیگه تعریف شده بود گرفتم خوابیدم.
و اما ناگهان:
دبیر:نماینده ی کلاس؟
_حالا ما غش خواب!
دبیر:نماینده ی کلاس؟
ایندفه دیگه بچه ها منو با دست بهش نشون دادن.
یه دفه دیدم یه مشتی وسط کمرم اومد پایین!
پا شدم شروع کردم مهتابو به فحش کشوندن.
_دیوونه مگه نمیبینی خوابم؟مگه آزار داری بچه؟
حالا مهتاب در حالی که داشت زیر پوستی میخندید گفت:آیسان خانوم!
برگشتم دیدم بلـــــــــــــــــــــــــــــــــــه ! خانوم با چشمانی برافروخته از غضب مارو میخواند!
دبیر:به به! پاشو بیا کارت دارم.
حالا منم در حالی که چشمو میمالیدم ،پاشدم کشون کشون (پاهامو رو زمین میکشیدم)رفتم پیش خانوم.گفتم بلــــــــــــــــــــــه خانوم؟(حالا این در حالی بود که بچه ها داشتن بهم میخندیدن،منم هواسم به بچه ها بود)
دبیر:بیا این برگه(خط میخی)رو ببر دفتر بگو به تعداد نفرات ازش فتو بگیرن تا همه بچه ها با این خط آشنا بشن.گرفتی چی شد؟
_اووو ه ه ه ه ه ه ه بلــــــــه.بدین به من خانوم.(حالا داشتم خمیازه میکشیدم با دستمم هی چشامو میمالیدم)
دبیر:اگه گرفتی بگو ببینم من چی گفتم؟
_گفتین این برگرو بگیر ببر دفتر بعد بیام بکوبم به دیوار همه ی بچه ها رد بشن نگاش کنن که با خط میخی اشنا بشن!!!!!!!!!
دیگه کلاس ترکید!خودم نفهمیدم که چه شاهکاری کردم .هی ماتو مبهوت به بچه ها نگا میکردم.برگشتم دیدم خانوممون با یه نگاه تاسف باری داره بهم نگاه میکنه.منم با یه حالتی گفتم مگه چی گفتم خوب؟!
فرشته در حالی که دسشو زده بود به دلش بهم فهموند.تا فهمیدم قضیه چیه برق از کلم پرید سریع برگرو گرفتمو رفتم بیرون.جاتون خالی هی صحنه رو تجسم میکردم هی میخندیدم.
خلاصه زنگ تفریح خورد.از اونجایی که هیچکدوم حسشو نداشتیم که بریم روی حیاط نشستیم تو کلاس.مهتاب کتابا و جامدادیش رو میزش بود.منم یه تشر زدم زیرش ،کتاباش پرت شدن اونور.
مهتاب:آیســــــــــــــــــــــــــــان؟
_هان؟چته؟خوب برو بیار.
رفت آورد .تا روشو کرد اونور یه تشر دیگه زدم زیر کتاباش.
مهتاب:آیســـــــــــــــــــــــــانُک؟؟؟(محض اطلاع:پسوند آخرش یزدیه)
_کوفت!خوب برو بیار.
مهتاب:یه دفه دیگه بندازی من میدونمو تو!
_باشه.
باز رفت و سایلاشو آورد نشست و مقنعه ی بارانو کشید(حالا بارانم رو مقنعش حســـــــــــــــــــــــاس)
باران:مُردشورتو ببرن.دیوونه!
و این دفه اون کتابای مهتابو پرت کرد پایین. تا مهتاب دولا شد کتابشو اینا رو بیاره منو بارانم از پشت مانتشو گرفتیم پرتش کردیم پایین.بیچاره با صورت نقش بر زمین شد.
حالا مُرده بودیم از خنده.اومدیم مهتابو بلند کنیم وحشت کردیم.خدا نصیب نکنه.عینک به چش داشت.عینکه قاب شده بود تو چشش.فـــــــــــــــــــک کن!چشاش دو برابر حالت اولیش شده بود!بعد دیگه با هزار خِفت و بدبختی بلندش کردیم.
رفت دستو صورتشو بشوره که یه دفه دیدیم ژیلا (اصطلاحا بهش میگی پندی خانوم) اومد تو.حالا رنگ به صورتش نبود.گفتم پندی جون چی شده؟چته؟چرا اینجوری شدی تو؟؟؟؟
یهو زبون باز کزد و گفت جـ جـ جن !!!!!!!!!قضیرو که پیگیر شدیم دیدیم مهتابو در اون شرایط دیده.سه ساعت کارمون بود تا بالاخره توجیحش کردیم که اون یارو جن نبوده بلکه جن زده بوده!
خلاصه حالش که خوب شد گرفتمون بر باد نصیحت.
پریسا:پندی جون مادرت ولمون کن!
حالا پندیم بی تفاوت!.زنگ کلاس خورد.ساعت دینی بود.منو مهتابو پریسا پیچوندیم رفتیم کلاس It .
و بعدم که زنگ خونه خورد.
حالا تو راه خونه:
لازم به ذکره که بگم ما5 تا همیشه آخرین نفرایی هستیم که میریم خونه.داشتیم میرفتیم که یه دفه دوتا پسره از در خونه اومدن بیرون.یکیشون چششو انداخت تو چش منو با یه حالت بُهت زده ای نگاه میکرد.
باهاش چش تو چش شدم.مگه از رو میرفت!برگشتم بهش گفتم:لوچ بشی ایشالا...! برق از سه فازش پرید.
پسره:بفرما تو!
_بیا برو وگرنه کفشمو در میارمااااااااااااااااااااا
پسره:اونوقت چی میشه؟
_راهی لاله زار میشی!
پسره:لاله زار دیگه کجاست؟
_قدیما بهش میگفتیم بهشت زهرا
پسره:(میخنده)بیا برو بچه!
_خفه شو گُمشو تو!
بیکی:بیا بریم آیسان ولشون کن.
پریسام که هی نگاه من میکرد هی نگاه اونا و هی میخندید.یه دفه دیدیم سوار موتور شدن.به سرعت برق اومدن طرفمونو تا به ما رسیدن پاهاشونو باز کزدن که بخوره به ما.که خوشبختانه با امدادای بیکی تلفات ندادیم.(هی اومدم بیکیو بندازم جلشون گفتم:نه!گناه دارن بیچاره ها .رو همون موتور سروته میشن.دریغ از اینکه همین بیکی میخوادفرشته ی نجاتمونه!)
خلاصه بعداز اینکه بیکی یه ذره با اون ساکش حرکات موضون از خودش درآورد و ما کلی خندیدیم، نخود نخود هرکی رود خانه ی خود!
منو بیکی و باران نا یه جاهایی با همیم و بعد من ازشون جدا میشم.یه مسافتیو که رفتیم بیکی جون یادش اومد که میخواد واسه ی ما قصه تعریف کنه! واستاده بودیم داشتیم به سخنان این واعظ بزرگوار گوش میدادیم که یه دفه زنه رو دیدیم بالای پشت بوم خونشون.تا نگاش کردیم ،پررو، پررو برگشت گفت:مگه فوضولین که اینجارو نگاه میکنین؟؟؟؟؟
منم حرصم گرفته بود.گفتم:تو چرا داری ما رو نگا میکنی؟!بدو تو تا کفشمو در نیاوردم. یارو هم برگشت گفت:بچه بیا برو تا یه چیزی از این بالا پرت نکردم تو سرّت!
حالا بیکیو بارانم به جای اینکه از من طرفداری کنن وایساده بودن هر هر میخندیدن.منم دیدم این یارو یه تختش کمه،با یه لبخنـد ملیح دستمو به علامت بای بای بالا آوردم.
پرروهه:منو مسخره میکنی صب کن حالا حالیت میکنم!
چشتون روز بد نبینه.یه دفه دیدیم شوهرش از اون بالا نمایان شد!اوه اوه اوه سیبیل نگو بلا بگو.تو این سرما یه رکابیم پوشیده بود.سیــــــــــــــــــــــاه،غــــــــــــــــــــول!
مارو که میگی عین چی ترسده بودیم.
بیکی:آیسان بدو ! بیچارمون کردی رف!
_بیکی الان میاد میزنتمون.بیکی غلط کردم.
دیگه سریع خدافظی کردیم . بیکیو باران بدو بدو رفتن.حالا منِِِِ بدخت! میخواستم برم اونور خیابون ، یه دفه شلوغ شد.دیگه با یه ضربو زوری قبل از رسیدن این یاروهه خودمو رسوندم اونور.و به خیر گذشت.واِلا کُتک رو افتاده بودم!
آخییییییییییییییییش بالاخره تموم شد!
قربون شما بای.